![]() |
![]() |
|
| دلتنگی ها ! |
|
خسته ام
خسته ام میفهمید؟!خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن. خسته از منحنی بودن و عشق ، خسته از حس غریبانۀ این تنهایی، بخدا خسته ام ازاینهمه تکرار سکوت. بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ. بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد. همۀ عمر دروغ، گفته ام من به همه، گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم! کذب محض است، دروغ است، دروغ!! من چه میدانم از،حس پروانه شدن؟! من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟! من چه میدانم شمع، واپسین لحظۀ مرگ ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟
من نمیدانم عشق ؛ رنگ سرخ است ؟! آبی است؟! یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار! خواستم صادق و عاشق باشم!خواستم مست شقایق باشم!خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا اما حیف،حس من کوچک بود، یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!! بخدا خسته شدم، میشود قلب مرا عفو کنید؟ و رهایم بکنید، تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟ تا دلم باز شود؟!خسته ام درک کنید، میروم زندگیم را بکنم، میروم مثل شما، پی احساس غریبم تا باز،شاید عاشق بشوم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط Tanha |
|
|
من در اين تاریكی
كه نگاهت به نگاهم جاریست كه دلت، میكشد راه به دامان خدا با تو از عشق نگویم چه كنم؟!تو مرا میبینی تو مرا میفهمی تو در این حادثه داغی از تب تو پر از احساسی من خموش از پس پنجرهای كه شكستی آن را مات و مبهوت تو را مینگرم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط Tanha |
|
|
به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن ها و ریسکهای بزرگ محتاجند. وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. . .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. این سه میم را همواره دنبال کن: ـ1ـ محبت و احترام به خود را
ـ2ـ محبت به همگان را
ـ3ـ و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای
. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.
. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط Tanha |
|
|
من آن مرغم که افکندم به صد دام بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط Tanha |
|
|
با نام او آغاز شدم و با نام او آغاز میکنم و با نامش به پایان میرسم و به پایان میر سانم . این اولین پست وبلاگمه ! میخام همیشه با این وبلاگ باشم و باهاش درد دل کنم ! مهربونا با نظرات تون یاری بخشم باشید ! از پس پنجره بسته ی عشق
آه ...
من كویرم كه ترك خوردهام از آتش عشق تو كویری كه ترك خوردهای از آتش من! آن شب آن شب، دل تو
چه كنم با دل تو؟
كه نگاهت به نگاهم جاریست كه دلت، میكشد راه به دامان خدا با تو از عشق نگویم چه كنم؟!تو مرا میبینی تو مرا میفهمی تو در این حادثه داغی از تب تو پر از احساسی من خموش از پس پنجرهای كه شكستی آن را مات و مبهوت تو را مینگرم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط Tanha |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
1/21/2011 - 2/19/2011 8/23/2010 - 9/22/2010 |
|
RSS
|