تبليغاتX
غم تنهایی





















غم تنهایی

 

 

  اگر بار گران بودیم و رفتیم

                                                 اگر نامهربان بودیم و رفتیم

 

دوستان این آپ اخرین آپ بود فعلا نمی تونم بیا نت

روزی که اینجا رو شروع کردم دلم گرفته بود

روزی بود که از همه چی تو دنیای حقیقی دلم گرفته بود… خسته بودم ، تنهاترین شده بودم و باورش سخت بود

شونه هام تحمل بار تنهایی رو نداشت ، خسته بودم از بس صورتو با سیلی سرخ کرده بودم، از کشیدن بار تنهایی ها و غصه ها

دلتنگی های یه غریبه شد جایی برای غرغرا و اشک ها و آه و ناله های یه آدم واقعی  ، یه آدمی که هم خودش و هم دیگران عادت کرده اند محکم ببیننش ، قوی ببیننش ، آدمی که همیشه خندونه و شیطنت هاش تمومی نداره  آدمی که یک عمر صورتشو با سیلی سرخ نگه داشته …. بله دوست من یک عمر

 

آدمی که حالا بعد گذشت ثلث قرن از زندگیش با همه پستی و بلندی هاش دیگه کمی خسته است  از کشیدن این همه بار روی دوش ، از داشتن این همه بغض فرو خورده تو گلو

آدمی که دنبال یه راهی واسه هنوز قوی بودن و محکم بودن میگشت ، آدمی که میخواست هنوز هم یه کوه باشه برای بقیه  ، یه تکیه گاه برای غریبه و آشنا

آدمی که میخواست اشک نریزه و همیشه لبخند بزنه

 

این آدم دلتنگیهاش و برداشت و اومد تو دنیای مجازی … تا جایی باشه برای فریاد کشیدن این بغض…

غر زد ، داد زد ، شکایت کرد، گله کرد ، اشک ریخت  با همه وجود تا اشکاش دنیای حقیقیشو خیس نکنه

خودش بود و خودش بود … دنیای مجازی دوستی های زیادی رو به همراه داشت این دوستی ها غم و غصه ها شادی و خنده های خاص خودش رو همراه داشت

 

اما این آدم توی دنیای مجازی دو چهره نداشت …

اگه شاد بود از ته دل شاد بود

اگه غمگین از ته دل

اگه محبت کرد با همه وجود بود چون همه آدما رو دوست داشته و داره

اگه اشک ریخت برای درد کسی ، اگه شنید ،اگه دلداری داد ،اگه غصه خورد ،اگه نگران شد، اگه در آغوش کشید با همه وجود بود چون  بلد نبود حس هاش رو مخفی کنه

 

اگه به خاطر حس هاش به باد انتقاد گرفته شده ، اگه بهش گفته شد زیادی مهربونه ، زیادی حساسه ، زیادی آدما رو جدی میگیره…. زیادی … زیادی.. و زیادی….

واسه اینکه بلد نبود نقاب بزنه و اینجا رو جایی یافته بود برای خود خودش بودن نمیخواست اینجا با سیلی صورت سرخ کنه که فکر میکرد اینجا همه دوستانشن و اون حق داره خودش باشه

 

 

اما همیشه واقعیت با چیزی که فکر میکنیم فرق داره

تو هفته هایی که گذشت به دنبال نقابی برای دنیای مجازی می گشتم … اما من آدم نقاب ها نیستم

شاید بیشتر از همیشه به هم ریخته بودم ، بیشتر از همیشه غر زدم چون داشتم صخره های زندگی رو مینوردیدم

 

بله دوست من همه ما بلدیم صورتامون رو با سیلی سرخ کنیم ، همه ما درد داریم ، همه ما سختی کشیدیم ! اما کدومامون بلدیم خود واقعیمون باشیم همیشه ؟ کدوممون بلدیم به خاطر دیگران زندگی نکنیم و یا لا اقل مدتی کوتاه فقط و فقط برای دل خودمون  و داشتن آرامشی درونی زندگی کنیم؟

 

تو عمر کمتر از یه سال دلتنگی ها خودم بودم بی هیچ قید و بندی … به خاطر خودم و دل خودم نوشتم تا باشم

اما انگار تو دنیای مجازی هم آدم ها ازت میخوان نقاب به چهره بزنی

میخوان خودت نباشی

میخوان باشی اونی که اونا ازت تصور دارن و اونی که اونا میخوان و اونی که اونا خوششون میاد و … و … و

 

دیگه نمیتونم باشم

 

شاید برای همین دلزده ام امروز.  نه دلخور… گلایه ندارم ، شاکی نیستم ، ناراحت نیستم  ولی دیگه حرفی ندارم

فقط دیگه نخواهم نوشت ، غر نخواهم زد ، اشک نخواهم ریخت تا آزار ندم کسی رو ! تا ثابت کنم من نه ترحم میخوام ، نه دلسوزی ، نه محبت و نه هیچ چیز دیگه ای

که اگه نوشتم که اگه گفتم  و گفتم فقط برای این بود که محکم باشم ، که از پس مشکلات بربیام اما انگار حتی دنیای مجازی آماده دیدن آدمهایی بدون نقاب نیست :|

 

 

شاید روزی دیگه و جایی دیگه نوشتن رو از سر گرفتم … اما حالا

به پایان آمد این دفتر … حکایت همچنان باقیست 

کاش می فهمیدی که دلم برات تنگ است

که سکوت غم تنهایی من ساده وبیرنگ است

کاش میگفتی باز گل من!اشک نریز

خسته ودردآلودزغم  من مگریز

کاش می دیدم باز که توازکوچه ی دل میگذری

ودراین تیره شب بی مهتاب،به کلون دل من می نگری

دل من تنها نیست ،رنج بی عشقی تودرراه است

لحظه ها میگذرندوای به من ،فرصت خنده ی من کوتاه است

زتو بگذشتم که تو رادریابم،توگشتی زمن ورنجیدی

من فروریختم ازرفتن تو،توچه بی رحم به من خندیدی

عاقبت باظلمت یک قلب سرد،آسمان من!توتنها می شوی

درسکوت سهم صحرای زمان ،بادلی بشکسته رسوا می شوی

 

مواظب خودتون باشید خدانگهدار

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت0:22توسط غم | |

سلام

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
و هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر
را به همه مادران تبریک و تهنیت میگوئیم
. . .

 

 

 

 

مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی
تو شگفتی خلقتی
تو لبریز عظمتی
تو ر
ا دوست دارم و می ستایمت!
دست بر دعا بر می دارم و از خدای یگانه برایت برکت,رحمت و عزت می طلبم
.

تویه شبها و روزهای قصه زندگیم تویی تنها تک ستاره 

برای رسیدن به خدا تو میدی امید برای فردای دوباره

وقتی که با من کسی نموند تو با مهربونی پیشم موندی

تویه بازیهای زندگی حرف من رو نگفته از دلم خوندی

وقتی از غربت دلگیر شبها خسته میشدم تو بیدار بودی

برای نشوندن گل علاقه در باغ قلبم تو موندگار بودی

لحظه ای که گریه میکردم در شبهای گم شدن ستاره ها

تو به من خنده هدیه رو میکردی با همه ایما و اشاره ها

ماه قصه های بارون در میون شبهای پریشون تو بودی

پناهم در رسوندن به مسیر جاده آرزو در خزون تو بودی

از دلهره ی خواب و ترس شبها مونده اشک چشمانت

فرش سرخ کوچه پس کوچه های کودکیم نگاه مهربانت

تو رو چه بخونم تو که همیشه بودی درمون دل مجنونم

از بیقراریهای دلت چی بگم که فکر نکنی من دیوونم

دوست دارم سر رو پات بزارم و گریه کنم باز دوباره

شبهای دلواپسی این عاشقت هیچ وقت تمومی نداره

اگه شد میخام که من پروانه بشم و به دور سرت بگردم

دست کشیدنت روی سر من بشه تسکین برای دردم

تویه خواب و خیال قصه های کودکیم با تو سفر میکنم

با شیپور دوست دارم تورو ز راز دل خود با خبر میکنم

دو سه بیت غزل عاشقونه برای خاطراتت که میمونه

خوندنش من رو آروم میکنه تویه دلتنگی های پر بهونه

عطر و بو گلهای عاشقی من و لحظه ای راحت نمیزاره

برق نگاه مهربونت برای تنهایی هام فرصت نمیزاره

هیچ یادم نمیره دیروز دستای گرمت تویه دستم بود

تو دوران کودکی حرفای قشنگت درمون دل خستم بود

وقتیکه تویه آسمون ها شب موج میزنه تو نور چشامی

تموم اسمها فراموشن اما تو تنها اسم مونده رو لبامی

از مسافر غریب جاده...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت9:20توسط غم | |

 

 

چهارده خرداد سالروز خزان دستان مهر پرور، از تبار آیینه ها، روح خدا خمینی کبیر را بر امت عزادار تسلیت می گوییم

 

 

 

 

 

اماما، ای سفر کرده دیار عشق، ای که با تیغ برّان حکومت خیبر شکن قلعه های نفاق زمانه شدی؛ ای که باغ هستی ات بهار آزادی را آسایش دگر بود؛ بر بال کدامین ملک نشستی که اینچنین بی تاب و شتابان به سرای جاوید سفر کردی؟ خلوت اُنست را در کجا گستردی که اینگونه مستجاب شد؟ و اینک در سالروز هجرانت، با یادت به دل های سوگوارمان تسلی ده

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت8:39توسط غم |

غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی

رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی  دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
من میخواستم با تو باشم
با تو از خود م رها شم
تو ولی رفتی و از من دل بریدی
دل به راهی گنگ و نا غافل سپردی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی  دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت15:51توسط غم | |

سلام

هم وطن برخيز و عزم کارکن

دوم خرداد را تکرار کن    سيدي ديگر به ميدان امده

موسم تغيير ايران امده           همراه اش شويم    زاده زهرا است

همراه اش شويم        

 

  

براي خلق حماسه اي ديگر و سرافرازي ميهن مان  همراه مي شويم

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت0:57توسط غم |

انا لله و انا الیه راجعون

 

روح ملکوتی اُسوه عارفان ، عالم ربانی ، فقیه صمدانی و مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آية الله العظمی محمد تقی بهجت « رحمة الله علیه » به دیار باقی شتافت، این مصیبت عظمی را به ولی الله الاعظم  « عجل الله تعالی فرجه الشریف »  و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم .

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت9:28توسط غم |


   گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت . 
 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی .

منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی

تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدنت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .

تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .
 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
  ازت متشكرم خدای خوب من .


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت10:40توسط غم | |

 سلام دوستای گلم حالتون خوبه دلم خیلی گرفته بود 

 این شعرروهم تقدیم میکنم به ............جونم

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:

     "دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."

     "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."

     "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

ولي رفتي.....

                و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت10:23توسط غم | |

شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه را به همه دوستان گلم تسلیت عرض میکنم.

غمی بالاتر از این چیست دیگر / که اینک فاطمه زهرای اطهر / به خون غلتان و بازوئی شکسته/ نشسته پشت در پهلو شکسته / علی دیگر نبیند خنده اش را / چو زهرا جان به جان تسلیم میکرد / کفن را بر علی تقدیم می کرد / بگفتا بر علی بانوی تب دار / مرا شب خود کفن کن خاک بسپار / علی شب همسرش را خاک می کرد / گریبان را به اشکش چاک می کرد / بجز ایزد علی و خاک صحرا / کس دیگر نداند خاک زهرا.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت17:51توسط غم | |

 

 

ديگري را دوست مي داشت. بارها گفتم : دوست داري مرا ؟ گفت: آري ! تا آن موقع خاموش بودم

ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:راستش را بگو تو را خواهم بخشيد ! آيا دل به ديگري بسته اي گفت : نه ! فرياد زدم بگو راستش را هر چه هست ! تو را خواهم بخشيد! از گناهت هر چه سنگين باشد خواهم گذشت عاقبت با اميد و آرزوي فراوان پيش آمد و گفت : مرا ببخش ديگري را دوست دارم ! گفتم مدتها تو به من دروغ گفتي اين بار من به تو دروغ گفتم (( هرگز تو را نخواهم بخشيد

بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست

 
سوگند را ساختيم تا سوگند ياد کنيم که عاشق بمانيم

با سوگند شروع مي کنيم با اميد ادامه مي دهيم و
آرزو داريم با وصال ختم شود .... سوگند مي خوريم به زيبايي
 عشق پاک که دل از هم نگيريم که لحظه اي از ياد يکديگر
 غافل نشويم که براي هم باشيم و به ياد هم که دوست
 داشتن را از ياد نبرده و با آمدن هر سپيده و شروع هر
 روز به ياد يکديگر چشم به جهان بگشاييم .... و در آخر
سوگند به عشق که در غم و شادي با هم باشيم
مانند مجنون كه ليلا را دوست دارد مانند ماهي كه دريا
را دوست دارد مانند شاعري كه شعرش را دوست دارد
 مانند بلبلي كه صدايش را دوست دارد به خدا قسم كه
من هم تو را دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت5:13توسط غم | |

 

سلام به خدای مهربون

داشته‌هایم ناچیز و نداشته‌هایم فراوان.

در بین این داشته‌های ناچیز برترین‌هایم هیچ. در پی نوری می‌گشتم، سفیدی، روشنایی...

پس چرا هنوز دوستم داری؟!!!

شاید چون تو مهربونی، و من دوستت دارم چون محتاجم و تو شایسته، اما دوستی خوب نیستم  و آنچه خود دوست دارم برایت و برایم می‌خوام و نه آنچه را دوست داری

حال چه می‌توان گفت با این همه نا رفیقی منو و مهربونی تو

دوستت دارم خدای خوشگل و مهربون خودم

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت15:48توسط غم | |

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

 

صداي پايت را در كوچه پس كوچه هاي باريك دلم مي شنوم گويي صداي پاي فرشتگان است

غريبه, مي داني تو همچون فرشته اي هستي كه من تو را در لابه لاي آرزوهاي بي حاصلم, پر بار مي بينم

عطري به مشامم مي رسد. اين عطر توست. عطري كه هميشه تو را به من نزديكتر مي كند

عطر تو عطري است كه هميشه عشق و مهرباني مي آورد

غريبه تو كيستي كه اينگونه مهربانيت را نثار كسي مي كني كه حتي نامت را هم نمي داند

تو مهربان و خوبي,آنقدر كه كبوتران قلب پر مهرت را در آسمان سوت و كور قلبم پرواز دادي

آخر اي الهه تمام خوبي ها با من بگو, بگو كه از قبيله بهاري هستي

كه اينگونه مهرباني را بدون كم وكاست آموخته اي

 

شاید یه کسی شبا برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه !! شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و تپش قلبش مرتب بیشتر می شه !!! مطمین باش یه کسی شبا به خاطر تو ؛ تو دریایی از اشک می خوابه !!!! ولی تو اونو نمی بینی .... بگرد پیداش کن

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت11:32توسط غم | |

 

گل از طراوت باران صبحدم لبريز

هواي باغ و بهار، از نسيم و نم لبريز

        صفاي روح تو اي ابر مهربان بهار

        كه هست دامنت از رشحه‌ي كرم لبريز

                            هزار چلچله در برج صبح مي‌خوانند

                            هنوز، گوش شب از از بانگ زير و بم لبريز

 

مرا به دشت شقايق مخوان، كه لبريز است

                روان خلق ز غوغاي بيش و كم.. لبريز

                        به پاي گل چه نشينم در اين ديار، كه لبريز است

                                                    فضاي دهر ز خونابه‌ي ستم.. لبريز

            ببين در آينه روزگار نقش بلا

                    كه شد ز خون سياوش، جام جم لبريز

                                    چگونه درد شكيبايي‌اش نيازارد

                                     دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

 

تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن

تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن

يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه

اينه بن بست، بسه رفتن

 

مثل اون پرنده‌اي كه تو قفس فكر فراره

        ولي وقتي مي‌ره بيرون، نمي‌دونه كي رو داره

تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت

            نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نمي‌ذاره

 

بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازه‌اي بنا كن

بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي

به جاي حسرت روزهاي گذشته

            يا شمردن سرانگشتي قاب‌هاي شكسته

 

به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق

            كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

                            چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت11:57توسط غم | |

  

 براي تو مي نويسم براي تو كه ميدانم دلتنگم شدي

، ميدانم هنوز مثل روزهاي خيلي قبل تر دوستم داري

 ، براي تو مي نويسم كه ميدانم هنوز وقتي به چشمهايم

 نگاه ميكني غرق مي شوي و به قايق دستانم نياز داري

 براي اينكه تو را به ساحل امن آغوشم برسانم . به تو

نامه مي نويسم كه ميدانم هنوز هم براي ديدن من لحظه

 شماري ميكني و بي تابي ، براي تو كه كنار من بودن

 هنوز تمناي نگاهت است . براي تو مي نويسم كه از اين

 همه فاصله دلگيري و غمگين . براي تو مي نويسم كه

 با اين همه عشق نميدانم چرا مدتي ست مرا در بايگاني

 قلبت گذاشته ايي كه خاك بخورم

 

دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم، نه تو را و نه تمام دنیا را.همه چیز را از دست داده بودم،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر

از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است.

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک

 ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم

 بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت11:45توسط غم | |